روز چهارم
شب قبلش برای استراحت موندیم به یه موکب لبنانی که تقریبا تا صبح نخوابیدم و همش نگران بودم صبح چجوری بیدار بشم؛ هم زانوهام شدیدا درد داشتن و هم صدای گریه‌ی یه نوزاد که مرتب سرفه میکرد و گریه دلمو سوزوند و نمیتونستم بخوابم؛ مامانشم بیخیال خوابیده بود صبح طرفای اذان به زحمت خوابیدم و ساعت ۷ بیدار شدم که زینب گفت مسموم شده☹ مقصر خودش بود شب قبلش بین راه یه شربت میدادن من بهش گفتم تو به اینا حساسی نخور حالت بد نشه ولی گوش نداد و اینم شد نتیجه‌ش؛ حالا ازونور هر چی با موسی تماس میگرفتم جواب نمیداد و خواب بود و ما هم اومدیم نشستیم بیرون تا موسی و دوستش بیدار بشن که بالاخره اومدن و دوباره زینب حالش بد شد راه افتادیمو دوباره هم حالش بد شد و من نمیدونم چرا باز خنده‌م گرفته بود دیگه انقد حالش بد بود که داشت از حال میرفت و میخواست بخوره زمین که گرفتیمش و فکر میکنم عمود حدودا ۹۰۰ بودیم شایدم بیشتر و اون اطراف موکبی که خدمات درمانی داشته باشن نبود و گفتن چند تا عمود رو با ماشین بریم تا برسیم به موکبی که خدمات درمانی داشته باشن منم واقعا ناراحت شدم ولی ناراحتیمو بروز ندادم ولی از درون اعصابم بهم ریخته بود و نمیشد زینبو تنها بذارم و منم باید باهاشون میرفتم؛ ما حدود ۱۰۰ عمود رو با ماشین رفتیم ولی دوست موسی پیاده اومد و قرار شد اونجا بهمون ملحق بشه که توی شلوغی ورودی کربلا نتونسته بود موکب رو پیدا کنه و رفته بود کربلا، ما که رسیدیم موکب یه خانوم دکتری اونجا بود که هم طب مدرن بلد بود و هم طب سنتی؛ و گفت اگه حجامت انجام بده برای زینب سریع خوب میشه ولی با دارو یه چند روزی طول میکشه و قرار شد حجامت کنه و عجیب بعد از چند ساعت حالش خوب شد و یه چند ساعتی توی اون موکب موندیم برای استراحت ولی من همچنان ناراحت بودم و لب به غذا نزدم چون بغض داشتم و عمیقا ناراحت بودم اونجا بالاخره تونستم یکی دو ساعت بخوابم و دوباره طرفای ساعت ۴ حرکت کردیم و رسیدیم کربلا؛ شنیده بودم وقتی وارد کربلا میشی مخصوصا اگه اولین بار باشه یه غم عمیق میشینه به دلت ولی راستش باور نمیکردم و میگفتم این حرفا چیه! وقتی رسیدیم واقعا اون غم رو توی دلم احساس کردم و ورودی کربلا دیگه ناخواسته اشکم سرازیر شد که البته یکی از دلایلش ناراحت بودن از اینم بود که نشد کامل مسیرو پیاده بریم و خب یه چیز دیگه. رسیدیم کربلا و بی‌نهایت شلوغ بود و تقریبا گم شده بودیم و دوست موسی رو پیدا نمیکردیم و اونجا هم که برقراری ارتباط سخت بود؛ رسیدیم یه جایی گفتیم یکم بشینیم ولی هیچ‌جایی برای نشستن نبود و نشستیم کنار خیابون و. نگم دیگه ولی عکسای وضعیتمون موجوده و هر بار کلی میخندیم و اونجا بود دیگه کم‌کم حالم خوب شد و دوباره شدم همون آدمی که به همه چی میخندید بالاخره بعد از کلی علاف شدن و چرخیدن دور خودمون ایمان رو پیدا کردیم و فهمیدیم کاملا دور خودمون چرخیدیم چون برگشتیم همون جایی که اول بودیم دوست موسی توی کربلا یه آشنا داشت که یه خونه ساخته بودن توی کربلا فقط مخصوص ایام اربعین و زائرا؛ قرار شد بریم اونجا و رفتیم؛ یه خونه‌ی دو طبقه بود که خانما طبقه بالا بودن و آقایون طبقه پایین و در ورودی هر کدوم هم توی دو کوچه بود و بازم ارتباط گرفتن دردسر میشد؛ رفتیم بالا و یه خانمی بود که خیلی احترام گذاشت بهمون که ما دیگه از این همه پذیرایی خجالت‌زده شده بودیم و ما هم که هیچ کدوم حتی یه کلمه عربی بلد نبودیم و زینبم فقط یه شکرا بلد بود که هر باری که میگفت من نزدیک بود بزنم زیر خنده خودمم اگه بلد بودم نمیتونستم عربی حرف بزنم چون باز خندم میگرفت خیلی خسته بودیم گفتیم بخوابیم که زینب به دختر اون خانمه گفت ما با اجازه بخوابیم و گفتن این حرف همانا و ۳ ساعت بیدار موندمون همانا چون اون دختره و خواهرش و مامانش گوشی به دست اومدن نشستن پیشمون و با گوگل ترنسلیت کلی حرف زدیم و خب کلی سوال پرسیدن و اونجا یکم انگلیسی بودن منم به کارمون اومد چون اونا هم یه مقداری بلد بودن و به من گیر داده بودن تو معلم انگلیسی هستی؟؟ منم همش میگفتم نه ولی بعد فامیلاشون اومدن که کلی آدم بودن و یکیشون مدیر یه مدرسه توی بصره بود و بهش گفتن که من معلم انگلیسیم بعد پرسیدن که رشته‌م چیه؟ گفتم معماری ولی نمیدونم چرا همش با بین خودشون میگفتن که داداشش معماری میخونه و من میگفتم نه خودم ولی نمیفهمیدن فکر کنم اونجا دخترا مهندسی نمیخونن چون وقتی بالاخره بهشون فهموندم که مهندسی میخونم خیلی تعجب کردن!!! بعد خب پرسیده بودن از کدوم شهرین ما گفتیم دزفول و اونا هم دزفولو میشناختن و گفتن اونجا آشنا دارن و از ایران اهواز و اصفهانم بلد بودن ولی باز هر کی از فامیلاشون میومد بهشون میگفتن اینا از اصفهان اومدن! ما هم دیگه هر کی میپرسید از کدوم شهرین میگفتیم اصفهان بعد از کلی حرف زدن بالاخره پا شدن برن و منم خوشحال که بالاخره میخوابیم ولی باز تقریبا تا صبح نخوابیدم چون اونا انگاری اصلا نمیخوابیدن شب تا صبح بلند بلند حرف میزدن و متاسفانه سیگارم میکشیدن که منم به خاطر سرماخوردگی قبل از اومدنمون که کامل خوب نشده بودم به دود سیگار آلرژی پیدا کرده بودم و شدیدا سرفه میکردم از طرفی هممونم مریض شده بودیم مثل یه لشگر شکست خورده، من معده‌م درد گرفت چون غذاهای عربی به ذائقه‌ی من نمیخورد و زینبم که مسموم شده بود هنوز نیاز به استراحت داشت و موسی هم عضلات پاش گرفته بود و دوستشم تب کرده بود! اون شبم تا نزدیکای اذان نتونستم بخوابم و شدیدا هم تشنه‌م بود و یه حال عجیب داشتم نه میتونستم بلند بشم و نه میتونستم بخوابم و معدمم خیلی اذیتم میکرد و همش با یه حالتی که انگار هذیون میگفتم، میگفتم آب اصلا نمیتونم حال اونموقمو توصیف کنم و احساس میکردم الانس که بمیرم تا دیگه برای نماز که پا شدم به زور به یکی ازون خانما فهموندم تشنمه اونم از یه جعبه‌ی که اون جا بود یه آب بسته‌بندی بهم داد که خیلی گرم بود و پشیمون شدم بالاخره بعد از نماز تونستم بخوابم


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ تامین و فروش انواع لوله, ورق, میلگرد استنلس استیل لیمو پایگاه اطلاع‌رسانی طلاب مدرسه علمیه بروجن رمان بوک | دانلود رمان | رمان سرمایه گذاری در گرجستان کتابخانه عمومی نیمروز زابل جزا و جرم شناسی بهتریت ربات ساز در تلگرام هییت عزاداران سیدالشهدا رودبار هراز پی جنوبی امل پکیج دیواری و زمینی